سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
عکس قطعه سرداران
ایام نگار شهدا

یاران شهدا گمنام امروز : 32
یاران شهدا گمنام دیروز : 29
یاران شهدا گمنام از ابتدا : 161695
تعداد کل یادداشت ها : 82
آخرین بازدید : 97/3/30    
ساعت : 7:9 ع

درباره
شهید گمنام[527]

درپس هربی‏ نشانی نامهاست
زینت تاریخ مـــا گمنــام هاست
::.....:::...::***::....:::.....::
این وبلاگ مختص شهدای گمنــــــام (بخوانید نـــــــــامدار) می باشد امید است به مدد شهدای گمنــام قطعه 40 بهشت زهرا س تهران (سرداران بی پلاک) ادامه دهنده راه شهـــــدا باشیم
ویرایش
شهید نوا
امکانات
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
همسنگران شهدا
ابر برچسب ها
شهدا ، شهید ، شهادت ، پنج شنبه ها با شهدا ، پلاک 40 ، سرداران بی پلاک ، سرداران شهید ، جبهه ، جهاد مقدس ، دفاع مقدس ، شهدای گمنام ، شهید گمنام ، جنگ ، بسیج ، خاکریز ، لبخندهای خاکی ، شهیدانه ، شهیده ، قطعه 40 ، شعر ، سرداران بی پلاک ، شهدای کربلا ، آرزوی شهادت ، ایستگاه شهدا ، نیم پلاک ، لبخند ، امام شهدا ، ایثار ، پلاک 40 ، تفحص ، خاطرات شهدا ، روایتگران جنگ ، شهدای عرفه ، شهدای غدیر ، شهدای انقلاب ، شهدای بسیج ، خاکریز ، کرامات شهدا ، گردان ، لاله ، قطعه 40 شهدای گمنام ، قهرمان ، شهدای نامدار ، شهید سادات ، طلائیه ، عباس بابایی ، عکس ، عکس شهدا ، عملیات ، فرماندهان جنگ ، فرماندهان شهید ، فرهنگ شهادت ، فکه ، داغ ، در باغ شهادت ، شلمچه ، سنگر ، شهدای سادات ، زائران شهدا ، سایت ، سرداران آسمانی ، راهیان نور ، راویان جبهه ، رسمی ، خاطره از شهدا ، خاکیان افلاکی ، خاطرات ، جان برکف ، جانباز ، جاوید الاثر ، پلاک خاکی ، ÷لاک 40 ، آزاده ، ائمه اطهار ع ، از خود گذشتگی ، اسیر ، امام خامنه ای ، هور ، هویزه ، وصیت نامه شهدا ، کربلای 5 ، لبخندهای خاکی ، محرم ، مراسم ، مردان بی ادعا ، معنوی ، مقر ،

واضح است که بسیج و عاشورا همیشه با هم هم‌افزایی دارند.

ما سیدالشهدا را با شهدایمان بهتر شناختیم. ما کربلا را با «کربلای 5» بهتر شناختیم. ما علم علمدار را با «فجر 5» بهتر شناختیم.

ما عاشورا را با بسیج بهتر شناختیم.

ما «حر» را با شهید شاهرخ ضرغام بهتر شناختیم.

ما علقمه را با رود دویرج بهتر شناختیم.

ما معجر زینب را با «چادر روز دهم» همسران شهدا بهتر شناختیم.

ما عطر خاک کربلا را با رایحه مزار شهید پلارک بهتر شناختیم.

ما بین‌الحرمین را با قطعه‌های بهشت‌ زهرا بهتر شناختیم.

ما پرچم امام حسین ـ علیه السلام - را با چفیه شهدا بهتر شناختیم.

ما خیمه ارباب را با سنگرهای ساده بهتر شناختیم.

ما امضای شهادت نامه‌ها را با دستخط خاکی وصیت نامه‌ها بهتر شناختیم.

ما زخم سم اسب را با شنی تانک‌ها بهتر شناختیم.

ما تیر 3 شعبه در گلوی علی‌اصغر - علیه السلام-  را با حنجره خون‌آلود شهید دستواره بهتر شناختیم.

ما آخرین دقایق کربلا را با «آخرین روزهای زمستان» بهتر شناختیم.

ما گودی قتلگاه را با قتلگاه شهدای والفجر مقدماتی بهتر شناختیم.

ما کف‌العباس را با فکه عباس‌های تشنه لب بهتر شناختیم.

ما مشک پاره عموجان را با قمقمه‌های خالی بهتر شناختیم.

ما اربا" اربا را با بچه‌های کانال کمیل بهتر شناختیم…

و البته که ما امام حسین ـ علیه السلام - را با خمینی و خامنه‌ای بهتر شناختیم.

پس نه فقط عاشورا و بسیج با هم هم‌افزایی دارند، بلکه نظام مقدس جمهوری اسلامی و عاشورا نیز در راستای هم اند.

نشان به نشان بسیج، شهادت، مقاومت و بسیاری مولفه‌های دیگر، حتی مولفه مقدس راهیان‌ نور، نظام جمهوری اسلامی با دستگاه عاشورا هم‌افزا عمل می‌کند.






برچسب ها : شهدا  , شهید  , شهادت  , بسیج  , شهدای بسیج  , سرداران بی پلاک  , پلاک 40  , نیم پلاک  , شهدای کربلا  , پلاک خاکی  ,

      

قرار بود عملیات جدیدی آغاز شود. همه آمده بودند. رزمندگان حال و هوای قشنگی داشتند. دستور آمد که همه باید محاسن شان را کوتاه کنند.
همه این کار را انجام دادند؛ اما سبحان را دیدم که محاسنش را کوتاه نکرده است.

به سراغش رفتم و دیدم خیلی ناراحت است.
گفتم:"چرا محاسنت را نزدی؟ همه این کار را کرده اند."

با ناراحتی گفت:"من این کار را نمی کنم.من خجالت می کشم، که فردا با محاسن تراشیده شده به محضر آقا اباعبدالله الحسین (علیه السلام) حاضر شوم".

من خندیدم و دیگر چیزی نگفتم.
شب فرا رسید و دستور حمله صادر شد. بچه ها تا نزدیکی های صبح جنگیدند. عملیات بزرگی بود.سپیده دم، ناگهان خمپاره ای زوزه کشان سوی ما آمد و در میان رزمندگان به زمین اصابت کرد.هر کس به سمتی فرار می کرد.گرد و خاک عجیبی بلند شده بود. کمی صبر کردم تا گرد و غبار بخوابد،که در آن میان سبحان را دیدم که روی زمین آرام دراز کشیده و محاسنش غرق در خون است و من به خنده ی دیشبم، گریه می کردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید غلامرضا خانی/ پابوس،ص 16






برچسب ها : شهدا  , شهید  , شهادت  , سرداران بی پلاک  , پلاک 40  , شهدای گمنام  , شهدای کربلا  , قطعه 40 شهدای گمنام  ,

      

نزدیک عملیات رمضان بود.
همه آماده می شدند برا عملیات و معمولا کسی مرخصی نمی گرفت تا بعد از عملیات.
ولی یه جوون اومد و گفت اگه امکانش هست اجازه بده من برم شهرمون؟!
گفتم برا چی؟
گفت آخه عروسیمه و کارت هم پخش کردیم و خانواده مدام زنگ می زنن و می گن چرا نمیایی؟!
بهش اجازه دادم برگرده.
گفت:
ازم راضی هستی؟
گفتم :
آره. برو ولی مراسمت تموم شد یک هفته ای برگرد چون نیرو نیاز داریم.
خداحافظی کرد و راه افتاد.
عصر همون روز که بچه ها داشتن برا عملیات تجهیزات می گرفتن یکی رو دیدم کنار تانکر آب، داره وضو می گیره.
خیلی شبیه اون جوون بود.
رفتم جلوتر دیدم همونه.
تعجب کردم و پرسیدم مگه نرفتی برا عروسیت؟
گفت:چرا؛ حتی تا نزدیک پلیس راه اهواز هم رسیدم ولی یه دفعه یادم اومد
که برا مجلس عروسی ام کارت دعوتی هم به اباعبدالله(ع) دادم و ایشون رو هم دعوت کردم.
دیشب هم خواب دیدم مراسم عروسیم تو گودال قتلگاه برپاست و امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) هم اومدن.
تا یاد این خواب افتادم دیگه نتونستم برم و برگشتم.
حالا هم اگه سالم برگشتم از عملیات، میرم برا عروسیم و گرنه که دعوت شده ام.
همون شب گردانمون وارد عمل شد و به خط زد.
صبحی که داشتم بین مجروحها و شهدامون می گشتم چشمم به همون جوون خورد.
خوابـــش تعبیــر شده بود و اربابــش حسیـــــن(ع) دعوتـــش کـرده بـود...





برچسب ها : شهدا  , شهید  , شهادت  , سرداران بی پلاک  , پلاک 40  , سرداران شهید  , شهدای کربلا  , قطعه 40  ,