سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
منوی اصلی
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
عکس قطعه سرداران
ایام نگار شهدا

یاران شهدا گمنام امروز : 13
یاران شهدا گمنام دیروز : 14
یاران شهدا گمنام از ابتدا : 165368
تعداد کل یادداشت ها : 82
آخرین بازدید : 97/7/25    
ساعت : 3:5 ص

درباره
شهید گمنام[527]

درپس هربی‏ نشانی نامهاست
زینت تاریخ مـــا گمنــام هاست
::.....:::...::***::....:::.....::
این وبلاگ مختص شهدای گمنــــــام (بخوانید نـــــــــامدار) می باشد امید است به مدد شهدای گمنــام قطعه 40 بهشت زهرا س تهران (سرداران بی پلاک) ادامه دهنده راه شهـــــدا باشیم
ویرایش
شهید نوا
امکانات
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
همسنگران شهدا
ابر برچسب ها
شهدا ، شهید ، شهادت ، پنج شنبه ها با شهدا ، پلاک 40 ، سرداران بی پلاک ، سرداران شهید ، جبهه ، جهاد مقدس ، دفاع مقدس ، شهدای گمنام ، شهید گمنام ، جنگ ، بسیج ، خاکریز ، لبخندهای خاکی ، شهیدانه ، شهیده ، قطعه 40 ، شعر ، سرداران بی پلاک ، شهدای کربلا ، آرزوی شهادت ، ایستگاه شهدا ، نیم پلاک ، لبخند ، امام شهدا ، ایثار ، پلاک 40 ، تفحص ، خاطرات شهدا ، روایتگران جنگ ، شهدای عرفه ، شهدای غدیر ، شهدای انقلاب ، شهدای بسیج ، خاکریز ، کرامات شهدا ، گردان ، لاله ، قطعه 40 شهدای گمنام ، قهرمان ، شهدای نامدار ، شهید سادات ، طلائیه ، عباس بابایی ، عکس ، عکس شهدا ، عملیات ، فرماندهان جنگ ، فرماندهان شهید ، فرهنگ شهادت ، فکه ، داغ ، در باغ شهادت ، شلمچه ، سنگر ، شهدای سادات ، زائران شهدا ، سایت ، سرداران آسمانی ، راهیان نور ، راویان جبهه ، رسمی ، خاطره از شهدا ، خاکیان افلاکی ، خاطرات ، جان برکف ، جانباز ، جاوید الاثر ، پلاک خاکی ، ÷لاک 40 ، آزاده ، ائمه اطهار ع ، از خود گذشتگی ، اسیر ، امام خامنه ای ، هور ، هویزه ، وصیت نامه شهدا ، کربلای 5 ، لبخندهای خاکی ، محرم ، مراسم ، مردان بی ادعا ، معنوی ، مقر ،

چشم‏هایش پُرِ از اشک شد ...

دو هفته پیش شهید کاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یکى این‏که دعا کنید من روسفید بشوم، دوم این‏که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها که این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‏تان باید شهید شوید؛ ولیکن حالا زود است و هنوز کشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى که خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته‏ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‏هاى شهید کاظمى پُرِ اشک شد، گفت: ان‏شاءاللَّه خبر من را هم به‏تان بدهند!
فاصله‏‌ى بین مرگ و زندگى، فاصله‏ى بسیار کوتاهى است؛ یک لحظه است. ما سرگرم زندگى هستیم و غافلیم از حرکتى که همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‏کنند؛ هر کسى یک طور؛ بعضى‏ها واقعاً روسفید خدا را ملاقات مى‏کنند، که احمد کاظمى و این برادران حتماً از این قبیل بودند؛ اینها زحمت کشیده بودند.
ما باید سعى‏مان این باشد که روسفید خدا را ملاقات کنیم؛ چون از حالا تا یک لحظه‏ى دیگر، اصلاً نمى‏دانیم که ما از این مرز عبور خواهیم کرد یا نه؛ احتمال دارد همین یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر نوبتِ به ما برسد که از این مرز عبور کنیم. از خدا بخواهیم که مرگ ما مرگى باشد که خود آن مرگ هم ان‏شاءاللَّه مایه‏ى روسفیدى ما باشد.
ان‏شاءاللَّه خدا شماها را حفظ کند.

بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در مراسم تشییع پیکرهاى فرماندهان سپاه

تیتر خبرها در روز عرفه این بود"تحقق آرزوی شما"

سردار احمد کاظمی، به همراه جمعی از فرماندهان سپاه پاسداران، روز نوزدهم دی ماه سال 1384 و در آستانه روز عرفه، در حادثه سقوط هواپیمای جت فالکون به شهادت رسیدند.

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید احمد کاظمی:

 "خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده... هر موقع آماده می‌شوم چند کلمه‌ای بنویسم، آن‌قدر حرف دارم که نمی‌دانم کدام را بنویسم. از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی... راستی چه بگویم؟ سینه‌ام از دوری دوستان سفر کرده، از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا! تو کمک کن. چه کنم، فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم..."

وبهانه ای بود ، این هواپیما برای"پرواز"






برچسب ها : شهدا  , شهید  , شهادت  , پنج شنبه ها با شهدا  , شهدای عرفه  , پلاک 40  , امام شهدا  , آرزوی شهادت  ,

      

بانک خیلی شلوغ بود.جلوی باجه صندوق، صف فشرده ای شکل گرفته بود. اعصاب همه به هم ریخته بود.

نفر جلویی، کارش که تمام شد آن قدر عجله داشت که رسید را جا گذاشت.

همه دیدند اما خیلی ها به روی خودشان نیاوردند.من و چند نفر دیگر با صدای بلند داد زدیم:آقا... قبضت... رسیدت جاموند...آقا...
در آن شلوغی فریادمان به گوشش نرسید. ته قلبم راضی بودم که برخلاف خیلی ها به جای سکوت به وظیفه انسان دوستانه ام! عمل کرده کرده ام.
یک آن متوجه کسی شدم که به سرعت از صف خارج شد، رسید را برداشت و دوید بیرون بانک.
ما چند نفر به هم نگاه کردیم. لبخندی زدیم تا شاید شرمندگی مان را بپوشاند.
دوست داشتم چهره اش را ببینم. خودش بود.
همان روحانی خوش مشربی که همیشه میخواند"نسال الله منازل الشهداء"

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط






برچسب ها : شهدا  , شهید  , شهادت  , پنج شنبه ها با شهدا  , سرداران بی پلاک  , پلاک 40  , شهدای گمنام  , شهیدانه  , روایتگران جنگ  , شهدای نامدار  ,

      

کمی خاک تربت اباعبدالله را با مقداری خاک بجامانده از استخوان های شهدا درهم آمیخته بود.بوی عجیبی داشت.

می گفت در جیبم عطر نمی گذارم که مبادا بوی خوش آن را از بین ببرد.قبل از هر سخنرانی آن را به مشام می کشید و بر صورت و لب هایش می مالید.انگار مست می شد.

صحبت هایش همیشه در دل ها نفوذ می کرد.می گفت: لب هام رو که به خاک شهدا تبرک می کنم، خودشون حرف هایی رو که باید بزنم به زبونم جاری می کنن.

از همه چیز خودش حاضر بود بگذرد.تقاضای کسی را بی پاسخ نمی گذاشت.

خیلی بخشنده بود؛ اما وقتی یکی از دوستان، خاک متبرک را از او گرفت، بدجوری برافروخته شد.نزدیک بود اشکش دربیاید. به التماس افتاده بود.

به هیچ قیمتی حاضر نبود خاک را از دست بدهد.

سرش را که بر زمین گذاشتند خواستیم خوشحالش کنیم.همان خاک را آوردیم و روی صورتش پاشیدیم.

______________

خاطره ای از شهید عبدالله ضابط






برچسب ها : شهدا  , شهید  , شهادت  , پنج شنبه ها با شهدا  , پلاک 40  , سرداران شهید  , فرماندهان جنگ  , راویان جبهه  , راهیان نور  ,

      

به مطالعه بسیار علاقمند بود. گاهی حتی از خرج های ضروری اش چشم پوشی می کرد و هر چه می توانست کتاب می خرید.
15-16 سالش که بود، مشتری چند مجله ی مذهبی قم شد.

سال 52 با همین کتاب ها و مجله ها یک کتابخانه ی کوچک داخل خانه راه انداخت.

اسمش را هم گذاشت "حضرت حر".
کتاب ها درباره ی زندگی ائمه ی اطهار(علیهم السلام) و موضوعات دینی بود. آنها را به هم سن و سال های خودش امانت می داد.

___________

خاطره ای از سردار شهید سید کاظم نائینی، امتداد 9 ، ص 10


امیرالمومنین علی (علیه السلام) فرمودند: رشد علم ، نشر آن است.






برچسب ها : شهدا  , شهید  , شهادت  , پنج شنبه ها با شهدا  , پلاک 40  , سرداران شهید  , آرزوی شهادت  , نیم پلاک  ,

      

نامه رجایی
از زندان انفرادی مزدوران آمریکا به دخترش

نام وشهرت فرستنده:محمد علی رجایی ، نام پدر:عبدالصمد


بنام خدا بنام الله که ما هم از اوئیم و بازگشت ما نیز بسوی اوست.

درود به پیامبر گرامی و فرزندان شایسته اش امامان وپیشوایان ما و با افتخار به قرآن مجید عالیترین دستور و راهنمایی برای زندگی انسانهای حق طلب .

سلام بر حمیده دختر عزیزم - سلامتی وشادکامی تو و خواهر مهربانت جمیله و برادر عزیزت کمال را در سایه هدایت و ارشاد مادر گرامیتان را از خداوند متعال خواهانم . حال من هم به یاری خداوند و همت والای شما بحمدالله بسیار خوب است .

به امید  اینکه به کمک همدیگر بتوانیم در مقابل خداوند انسانی شایسته  و بنده ای صالح باشیم .

ساعت 10:30 بعد از ظهر است . همه کسانیکه در آنجا هستند در رختخواب رفته و آماده خوابیدن شده اند و من در محل خوابم  نشسته ام و به تو فکر می کنم . به تو دختر عزیزم  دختری که امیدها به او دارم و ازخداوند میخواهم که به او سلامت عطا کند تا این امیدها را به واقعیت تبدیل کند . شب با تمام شکوه و ابهتش فرا رسیده و همراه خود تاریکی و سکوت را به ارمغان آورده است.

در سکوتش هوشیاران به خود می آیند و حساب روز را می کنند که چگونه گذرانده اند و چه کاری انجام داده اند و تا چه اندازه توانسته اند در مسیر تکاملی خود گام بردارند . چه فضیلت اخلاقی تازه ای را شناخته اند و کدام کرامت اخلاقی را در وجود خود پرورش داده اند؟   و در تاریکیش به آدم فرصت پنهان کردن آنچه را که آشکار بودنش ایشان را رنج می داده؛ داده است .

می دانی که از خصوصیات شب شدت یافتن امراض ،  آرام شدن کشمکشها  ، خاموشی بیهوده گویان و راز و نیاز مومنان  با خدا  ... است .

شب نعمت است همچنان که روز نعمت می باشد.

حمیده دختر عزیزم سال اول راهنمایی نسبتا درسهایش مفصل است، ولی کوشش و جدیت هر سنگینی  را سبک و هر مشکلی را آسان می کند . بخصوص توصیه می کنم که با جمیله همکاری کن که هم برای تو مفید است و هم برای او . تو می توانی برای کمال مشاور خوب و برای جمیله همفکر مناسبی باشی .

مبادا غفلت کنی که فرصت از دست می رود. دختر مهربانم ! ساعات بیکاری را مطالعه و بازی و کمک به مامان در انجام کارهای خانه و حفظ آیات و احادیثی که مامان صلاح می داند و اشعاری که خودت دوست میداری تقسیم کن. حمیده عزیز ! از صفات جالبی که تو و جمیله داشته اید و خاطرم مانده اینست که علاقمند بودید که دوستانی داشته باشید.

اینکار بسیار خوبست، دخترانم! خواهشمندم که به همه دوستان من که آنها را می شناسید در موقع مناسب سلام برسانید . بخصوص به مامان بزرگ و آقا جان سلام مخصوص برسانید و دستشان را عوض من ببوسید و برایشان آرزوی سعادت بیشتر و سلامت بنمائید.

با آرزوی بهترین موفقیتها برای شما

9/28 امضا -  محمد علی رجایی






برچسب ها : شهدا  , شهید  , شهادت  , پنج شنبه ها با شهدا  , سرداران بی پلاک  , پلاک 40  , سرداران شهید  , شهدای انقلاب  , وصیت نامه شهدا  ,

      
   1   2   3   4   5   >>   >